X
تبلیغات
روسری آبی - من و فاطی(7)

گفته بودم، نگفته بودم؟

 فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی. اِندِ...  I.Q. بود. صبح كه می رفتیم مدرسه اگه  ازش         می پرسیدی چند تا گلابی تو كیفِته؟ می گفت: یكی. ولی دروغ می گفت، از قلمبه كیفش معلوم می شد حداقل 5 تا گلابی تو كیفشه!

راست و دروغ زیاد می گفت. من و جعفر گوشمون پر بود. جعفر كه می دونی كیه؟ گربه كوچَمون بود. با یاسمن و جعفر شرط بسته بودیم تو شكم فاطی یه روده راست هم نیست. 3 تایی قول داده بودیم پولای عیدیمون و جمع كنیم، فاطی رو ببریم دكتر تا بفهمیم تو شكمش روده راست هست یا نه!

نه اونسال، نه... وقتی بزرگ شدیم.

اون روز، من و فاطی داشتیم از كنار بازار پیاده میرفتیم خونه. تو بازار كه درخت نبود، واسه همین      من رو زمین كنار فاطی راه میرفتم. جعفر هم پشت سرمون میومد.

جعفر نمك گیر مامان فاطی بود، همیشه بهش غذا میداد، واسه همین جعفر مواظب فاطی بود.

من تُند تر از فاطی راه می رفتم، واسه اینكه گُم نشیم، با یه طناب خودم و فاطی رو می بستم!

فاطی 5تا گلابی می آورد مدرسه. به ترتیب از زنگ اول تا پنجم، چهارتاش و می خورد، پنجمی رو تو راه گاز میزد.

فاطی داشت گلابی می خورد، رسیده بودیم اول بازار، سر میدون ارگ. من داشتم جلوتر سیب گاز   می زدم.

فاطی دوید و اومد كنارم...نفس نفس میزد، جعفر زود پرید جلوی فاطی، فكر كرد طوری شده.

تو چشام زُل زد، صداش می لرزید، گفت:

داری چكار می كنی؟

دارم سیب می خورم، مگه نمی بینی؟

دیوونه شدی؟

دیوونه؟ مگه كسی كه سیب بخوره دیوونه است؟

لبخند رو لبای فاطی یخ زد. یهو شد شكل ملكه یخی! رنگش شد مثه گَچ، میلرزید، جعفر هم میلرزید.

 

آخه مگه نمیدونی سیب میوه ممنوعه است؟

چشام نم كشیدن، زدم زیر گریه، آخه نمیدونستم فاطی چی میگه.بزرگ كه شدم فهمیدم.

سیب گاز زده تو دستام بود.

جعفر خودش و پت كرد تو بغل فاطی.

 

                                                     فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی... اِندِ   I.Q. بود

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 0:28 |