تبليغاتX
روسری آبی - داستان

 

داستاني از بيژن نجدي

 

 

 

داستان ناتمام  ((A+C

 

پدر گفت كه نعش مليحه را زير پاي درخت بگذارند و با سر به  بِگُم اشاره كرد كه شروع كند.  بِِگُم بسمه اله گفت و خطبه عقد را با صداي بلند خواند. همه به جنازه نگاه كرديم.  بِِگُم يك بار ديگر هم خطبه را خواند. صورت مليحه زير كتان بود. .  بِِگُم خطبه اش را براي دومين بار خواند.

پدر گريه اش را قورت داد و روي زمين نشست، كف دستش را روي كتان جايي كه پيشاني مليحه پنهان شده بود گذاشت

.                               حالا مليحه براي درخت گَز عقد شده بود.