تبليغاتX
روسری آبی - شعر و ترانه

معرفی شاعر(محمدجوشايي )

 

محمد علي جوشايي متولد 1348 است. جايي در كرمان، كجا؟ نميدونم! به امام رضا نميدونم، به جون... نميدونم. شاعرِ خوبييه. من دو كتابش رو به نام هاي باغ ملّي ساعت پنج و نه باد بودم نه پرستو رو با ذلت تو كرمان پيدا كردم!با جوشايي خيلي حال ميكنم. همونطوري كه با قهوه فرانسه حال         مي كنم. آخ خ خ...كرمان...كافي شاپ مكس. بي خيال. جوشايي خوب روندهاي روز جامعه رو تو شعراش مياره ، احساسات بشر، تابع زمان و مكان نيستن، مثه عشق، درد، مهر مادري، فقط از زماني به زمان ديگه رنگ و بوي متفاوتي پيدا ميكنن. نجابت، نجابته، حالا ميخواد با چادر باشه يا با موي برهنه.جوشايي خوب ميتونه اينو توي شعرش منعكس كنه، شايد برخي تصوير هاي او به مضاق من و تو خوش نياد ولي جوشايي اينكار رو خوب انجام ميده.

  

2غزل از جوشايي...

 

ارتفاع

از پشت يك دريچه چوبي نگام كرد

كم كم به چشمهاي بدش مبتلام كرد

ساكت نشست گوشه ايوان روبه رو

در نشئگي صورت ماهش رهام كرد

من حرف، حرف، حرف زدم، حرف، حرف، حرف

آهسته به گمانم زير لب سلام كرد

در وهم ناشناخته عقده اي بلند

اين مرد مست وسوسه پشت بام كرد

من پله،پله،پله...خداي من...ارتفاع

پايين نشسته بود...به من احترام كرد

خون بود نه نبود، چرا بود، نه نبود

ترديد در شقيقه من ازدحام كرد

انگار اشاره كرد،نكرد،ها...اشاره كرد

قلبم تپيد سينه من دام دام كرد

آن وهم ناشناخته، ول كن...بپر...بپر

آه اين كه بود كه باز ملايم صدام كرد

من روي سنگهاي كف كوچه له شدم

بعد آمبولانس آمد و كم كم جدام كرد

يك زن رسيد...عطسه زد و فوش فوش و ...بعد

نبض مرا گرفت...نمي زد...تمام كرد

 

از پشت يك دريچه چوبي همان نگاه

با آن صدا...صدا...كه ملايم صدام كرد

اكنون هزارو سيصد و هشتاد ساله ام

اين مرده با خيال تو خيلي دوام كرد

 

اسباب پاك بودن

به رغم آتش آن چشمهاي جذابه

ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه

عجب زمانه ظاهر پسند نامرديست

كشيده مردم رو راست را به سلابه

سياوشانه از آتش گذشته ام اما

دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه

صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست

ز حجره سر به در آورد شيخ،

                                                   -آفتابه-


   

 حال نمي دن مثل قديما دوستا

 

 

دلاي بي افاده يادش بخير

دختركاي ساده يادش بخير

 

سيد ابراهيم نبوي در كتاب كاوشي در طنز ايران مي نويسد:

ابولفضل زرويي نصرآباد (ملا نصرالدين) متولد 1348، سرآسياب مهرآباد. كار طنز نويسي را از مجله خورجين آغاز كرد و با گل آقا ادامه داد. حدود يك سال سردبير ماهنامه گل آقا بود، مدتي ستون طنز روزنامه همشهري را با امضاي "اثر انگشت" اداره مي كرد. وقتي نخستين آثار ابولفضا زرويي نصرآباد با نان مستعار"ملانصرالدين" چاپ شد، هر طنز پرداز و طنزشناسي مي توانست تولد يك طنز نويس-طنزسراي ماندگار را حدس بزند اما هيچ كس گمان نمي كرد كه "ملا نصرالدين" بتواند در مدت كوتاهي به زباني تازه و نو در طنز نويسي راكد و كليشهاي امروز دست يابد، كاري كه وي در "تذكره المقامات" به بهترين شكل آنرا سامان داد و يكي از درخشان ترين دوره هاي فعاليت طنز سياسي را رقم زد".

ابولفضل زرويي نصرآباد مدتي مسئول دفتر طنز حوزه هنري بوده است و تا كنون دو كتاب "تذكره

المقامات" و " افسانه هاي امروزي" از او منتشر شده است. شعري كه در زير مي آيد گزيده اي از جديد ترين كارهاي اوست.

 

باز يه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسيني ش، نمي دونم چرا

بيني و بيني ش، نمي دونم چرا

فرقي نداره ديگه شهر و روستا

حال نمي دن مثل قديما دوستا

دلم گرفته بود و غصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصف شبي به كوه تكيه كردم

نشستم و تا صبح گريه كردم

سجّل و مدرك نمي خواد كه گريه

دستك و دنبك نمي خواد كه گريه

       **************

بازم همون دوره بي سَواتي

قربون اون حرفاي عشق لاتي

قربون اون مخلصتم فداتم

قربون اون من خاك زير پاتم

قربون اون حافظ روي طاقچه

قربون حسن يوسف تو باغچه

قربون دوره اي كه خوش بيني بود

تار سبيلا چك تضميني بود

نگين فلاني از لطيفه خسته است

خدا گواهه من دلم شكسته است

حرفاي گريه دار نمي پسندين؟

مي خواين يه جُك بگم كمي بخندين؟

       **************

خوشا به حال اونكه تو محله اش

هئاي عاشقي زده به كله ش

كسي كه قلبش اتصالي داره

مي دونه عاشقي چه حالي داره

با اينكه سخته باز دلنشينه

"تپش تپش واي از تپش " همينه

وقتي طرف تو كوچه پيدا مي شه

توي دلت يه باره غوغا مي شه

صداي قلبت اونقدر بلنده

كه دلبرت مي شنوه و مي خنده

ردّ و بدل شد كه نگاه اول

بيرون مياد از سينه آه اول

اول عشق و عاشقي نگاه

نگاه، مثل آب زير كاه

عشق اخوي آتيش زير ديگه

نگاه آدم كه دروغ نمي گه

       **************

گذشت دورهاي كه " ما" يكي بود

"خدا" و "عشق" آدما يكي بود

نامه مجنون به حضور ليلي

مي رسه اينترنتي و ايميلي

شيرين مي ره مي شينه پيش فرهاد

روي چمن، تو پارك بهجت آباد

زلفاي رودابه ديگه بلند نيست

پله كه هست نيازي به كمند نيست

تو كوچه غوغا مي كنند و دعوا

چهار تا يوسف سر يك زليخا

كجا شد اون ظرافت و كرشمه

نگاه دزدكي كنار چشمه

كجا شد اون به شونه تكيه كردن

كنار جوب آب، گريه كردن

       **************

دلاي بي افاده يادش بخير

دختركاي ساده يادش بخير