تبليغاتX
روسری آبی - من و فاطي(شعر و داستان)

فاطي، برف، ميدان آزادي

 

برف مي آمد، كرمان بود، بلوار جمهوري و ميدان آزادي ...

 

هق هقِ چشماي مَنو

توي چشات نگه ندار

اَمانتي مو پس بده

گرگ نشو تو اين گُدار

 

پشت چشات خيمه نزن

ابروها تو كمون نكُن

حضرت عبّاسي فاطي؛

اين دَفه نامردي نكن

 

ببين تو جمهوري تو

ديكتاتوري مي خوام باشه

لعنت به اين دموكراسي

مي خوام فقط فاطي باشه

 

طناب دارِ گيسوهات

موهات و كوتا مي كني؟

حبس ابد برام بسِ

حكمَ مو امضا مي كني؟

 

دستاتو  اَ  جيبت در آر

تكيه نكن به سايه ها

يه ذرّه مهربوني كن

گم نشو توي قصّه ها

 

مي خواي بدوني كه چرا

ميونِ برف آتيشي ام

بدون دسكِش و كلاه

تو ميدونِ آزادي ام؟

 

سنگم از آسمون بياد

بازم علي،  فاطميّهء

سرما و گرما نداره

همّه چي اينجا؛ دِليّهء

 

جون فاطي يه امشب و

از اين قفس بيا بيرون

قفلا رو وا كن و بِپَر

 پرنده شو تو آسمون

 

رسيدم آخر غزل

حالِ نوشتن ندارم

وقتي فاطي غصّه داره

شوقِ رسيدن ندارم

                                                             بهمن 86 كرمان

 

 

 

 

 


 

 

دم دماي چشم  فاطي

 

حياط سرد ترمينال

دم دماي چشم فاطي

بغضت مي خواد پاره بشه

از اين غروب لعنتي

 

تنت داره گر مي گيره

صداي بوق اتوبوس

مشهد 6 و نيم عصر

فاطي بره، مياد كابوس

 

چشمات و رو هم ميذاري

تكيه ميدي به صندلي

عجب تكوني ميخوره

ماشين مشتي مندلي

 

دردات و هي هم ميزنه

ميخواي كه بالا بياري

دلت ميخواد اگه بشه

فاطي رو تنها بذاري

 

دست ميكني تو جيبت و

يه خاطره در مياري

به جاي شام امشبت

يه لقمه فاطي ميخوري

 

 

گوشيت داره زنگ ميخوره

دستات ديگه نا ندارن

چشماتم از رو لج بازي

انگار ديگه نمي بارن

 

شهر و ديگه نمي بيني

يه فيلم هندي مي ذارن

آدم بداي بي شرف

ادم خوبا رو جر مي دن

 

يه زندگي بي رمق

آدمايي كه خطي ان

تازه اينا تو فيلماشون

بدبختا فاطي ندارن

 

آخ كه چه حالي ميده باز

يه نخ سيگار و ياد تو

رعشه ميفته به تنم

تب ميكنم با خواب تو

 

يه صندلي خالي و

1000 تا آرزو داري

فكر ميكني كه امشب و

چطوري راحت بخوابي

 

فكر ميكني به قرص خواب

به حرف ديشب فاطي

عجب حكايتي داريم

من و ديازپام و فاطي

گم شدي تو كوير لوت

يه خواب رنگي ميبيني

فا..فا..طي مياد توي چشات

يه خواب آبي ميبيني

                                 

                                          يه چمدون پر از سوال

                                                  يه صبح سرد مشهدي

 يه جاي راه پياده شد

                                    دم دماي چشم فاطي


گوشيِ خاموش، دخترك و sms

 

 Smsها دور گوشي نشسته بودن. صداي خس خس ضعيفي از گوشي شنيده مي شد. Sms اولي كه از قيافش معلوم بود يه شعره،گفت:» چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي كز آن گل كاغذين رويد؟ «. بعد همينطوري دراز كشيد كنار خط كشي كه گوشي رو روش خوابونده بودن-معلوم بود چند روزه كه منتظره رسيدنِ. شعري كه نخوننش مثه زني ميمونه كه هرگز نبوسنش!

Smsدومي كه معلوم بود خيلي پرِ-اينو ميشد از هيكلش فهميد،ميشد حدس زد حداقل 4 تا

Sms تو شكمشه، با صداي بمي گفت:بيايد برگرديم تو مخابرات،اين جا موندن فايدهاي نداره. اين گوشي كه روشن نميشه...اين اتاقم كه خيلي ترس...نا...كه....

داشت حرف مي زد كه sms  سومي پريد توي حرفش:چي ميگي؟ترس چيه؟اين گوشي كه نمرده!

فقط خاموشه:مثه آدمي كه بره تو كما!

اين يكي معلوم بود خيلي جنم داره. باقي sms ها ميگفتن يك ماه يا بيشتر تو مخابرات بوده، ولي بالاخره تونسته تو كابل برگردون مركز مشتاق در بره و خودش پرسون پرسون بياد سراغ شماره اي كه بايد بهش ميرسيده. هيچكي درست نمي دونست راجع به چيه،ولي يه روز ديده بودن وقتي داشته دنبال پول خورد مي گشته، كلمه فاطي از تو جيب شلوارش افتاده بيرون.

همهمه ادامه داشت. هر كي يه چيزي ميگفت. گوشي nokia همينطوري بي حركت روي ميز افتاده بود.

دخترك كيفش رو انداخت روي دسته صندلي و نشست روي تخت. نگاهي به گوشي كرد ...sms ها مثل هميشه منتظر بودن تا گوشي رو روشن كنه. با بي حوصلگي مقنعش رو انداخت روي تخت و از اتاق بيرون رفت!

چيزي نگذشت كه صداي خيلي آرومي از پنجره اتاق شنيده شد. يه sms  ديگه نشست پشت پنجره.sms ها به هر زحمتي كه بوداونو از درز پنجره كشيدن تو. اول نفس عميقي كشيد و نشست روي مداد گلي كنار گوشي! Sms به طرز عجيبي آبي بود. Sms هاي ديگه فكر كردن از مخابرات يه سياره ديگه اومده كه اين رنگيه، به نظر ميرسيد يه خبر راجع به دريا يا آب يا هر چيزه آبيه ديگه توش باشه.

چند لحظه گذشت.sms چهارم آروم اومد بالاي سر گوشي و تو گوشش چيزي رو زمزمه كرد!

چند لحظه بعد تموم اتاق آبي شد!

Sms ها همه سر خوردن تو گوشي...

                   حالا دخترك با دو تا دستاش ، مشغول sms زدن بود...

 

 

                                                                                              

                                                             « علي جاهدي »   


                    

من و فاطي(1)

 

فاطي 2 سال و 3ماه و چند روز از درخت انجيري كه پشت پنجره اتاقمه، بزرگتر بود. آخرش تكليف اون چند روز معلوم نشد. يعني نفهميدم چند روز! كلاس اول بود. تازه رسيده بود به تصميم كبري. از روزي كه رسيده بود به اين درس، وقتي راه مي رفت هي وا ميستاد تا درست تصميم بگيره. من ولي، داشتم درس "من يار مهربانم      دانا و خوش زبانم" رو مي خوندم. كلاس سوم بودم. فاطي چشم و چال درست و حسابي نداشت، هي مي خورد زمين. واسه همين شبا زل مي زد تو چشماي عروسكاش كه چشاش بشه عين چشاي عروسكا، تا بتونه خوب ببينه. همينطوري، هي هر روز چشاش گُنده تر مي شد. مي گفت ميتونه با چشاش 360 درجه ببينه. من نمي فهميدم يعني چي، خودشم فكر كنم نمي فهميد، هنوز جدول ضرب و هم ياد نداشت! چه برسه به زاويه! ولي آي I.Q داشت. مي تونست يه هو بزنه زير گريه! هنريه اين گريه. همينجوري اگه مي خواست، براش گنبد جبليّه رو هم مي آوردن. فاطي اهل حساب بود. مي تونست تو مدرسه طوري سيبايي رو كه از خونه مي آورد بخوره كه موقع برگشتن، آخرين گازِ سيب آخر رو دَمِ در خونشون بزنه. هيشكي نمي تونست اينقدر صبر كنه. فاطي خيلي بلند بود. ولي زورش به من نمي رسيد. فاطي همسنّ درخت انجير پشت پنجره اتاقم بود...

فاطي...


                                              

من و فاطي(2)

 

هي ميزد تو سر خودش. نشسته بود رو جدول جلوي تكيه عباس علي. محّرم بود. تو تموم شهر بوي آبگوشت مي اومد. انگار همه تو اين روزا داشتن آبگوشت مي پختن. كيفش افتاده بود كنارش. چند تا از كتابا هم، زل زده بودن به مورچه هايي كه روشون راه مي رفتن. يه پيرزن خميده اومد سمتش.

اسمت چيه؟خونتون كجاست؟

همينطوري گريه مي كرد. انگار نه انگار.

با سر آستينش دماغش و پاك كرد! چند نفر ديگه هم از روي كنجكاوي يا ترحم اومدن سمتش. سعي مي كردن بفهمن چطور شده.

فاطي مثه ابر بهار گريه مي كرد.

يه ساعتي گذشت. خسته شده بود.

خودش و از رو جدول جمع كرد و پريد تو بغل كوچه.

تا خونه مي دويد.

من از رو درخت توت جلوي مسجد نگاش مي كردم.

ميدونستم واسه چي اينطوري گريه مي كرد.

 

 

فاطي...مداد رنگي اش و گم كرده بود.


  من و فاطي (3)

 

چشاش كه نم مي كشيد، مي رفت تو حياط، تكيه مي داد به يه درخت و با دستمالي كه روش عكس پسر شجاع بود، چِشاشو تميز مي كرد.

چشاش مثه تلسكوپ بود. من همه اينا رو از بالاي درخت انجير مي ديدم. مي دونست كه دارم نگاش مي كنم ولي چيزي نمي گفت.

 باباي فاطي، اول بازار، دور ميدون ارگ كتاب فروشي داشت. امّا تنها كتاب فروشي كرمون بود كه توش كتاب پيدا نمي شد!

باباي فاطي تموم كتاباي كتاب فروشي شو حفظ داشت. اگه كسي كتاب مي خواست، فقط كافي بود بگه كدوم صفحه، بعد باباي فاطي اون صفحه رو براش مي خوند. مشتري همون جا متن و حفظ        مي كرد. يعني اين از كرامات باباي فاطي بود. تازه، باباي فاطي به درخت انجيري كه من روش بودم آب ميداد.

باباي فاطي، يه فولوكس واگن سبز رنگ غورباغه اي داشت. يه جايي خونده بودم وقتي از احمد رضا احمدي(شاعر) پرسيده بودن نظرت راجع به اخوان ثالث چيه؟ گفته بوده اخوان يعني كسي كه فولوكس واگن داره، غزل ميگه و صاحب دلِ.

باباي فاطي، صاحب دل بود.

فاطي ميگفت، فولوكس باباش مال زمان احمدشاه قاجار. فاطي خالي مي بست. من كه مي دونستم آلمانيا فولوكس و زمان جنگ دوم جهاني ساخته بودن، يعني زمان رضاشاه، ولي به روي فاطي        نمي آوردم.

يه روز از باباي فاطي پرسيدم، آقاي باباي فاطي: شُ...شُ...شما چرا نمي ياين بالاي درخت انجير؟

باباي فاطي خنديد و گفت: من مي خوام برم بالاتر، روي اَبرا...

راست مي گفت، يه روز ديدم در فولوكس واگنش باز ولي توي ماشين نيست، نگا كردم به آسمون،باباي فاطي روي يكي از اَبرا بود...به هيشكي نگفتم.

باباي فاطي صاحب دل بود...باباي فاطي فولوكس واگن داشت...باباي فاطي رو ميدون ارگ كتاب فروشي داشت...اول بازار.

باباي فاطي صاحب دل بود...


 

من و فاطي (4)

 

فاطي داشت هندونه مي خورد، رو پله هاي دم در نشسته بود. من و جعفر هم داشتيم نون بياركباب ببر، بازي مي كرديم.

جعفر، سبيلايِ بلندي داشت. موهاي لخت، چشاش تو شب مي درخشيد، مثه يه ستاره. عاشق بالا رفتن از درخت بود. من رو درخت انجير مي نشستم، اون رو درخت چنار. فقط من و فاطي، جعفر صداش مي كرديم. خيلي آقا بود. قدر شناس بود و مهربون. عاشق خوابيدن زير آفتاب بود. مي گفت الگوش، ريز علي، دهقان فداكاره.

جعفر...گربه محل بود.

دم دماي عصر بود. كرمون به گرمي ميزد. جعفر دستاش و گذاشت زير چونَش و گفت:

 من پيرم،

 پيرتر از تو،

 كه بر پلّه هاي اين ايستگاه متروك ، ساعت حركت قطار بعدي را

                                       از من مي پرسي.

جعفر به من و فاطي خنديد و گفت: از حسين منزوي بود.

نگاه دوباره اي به من و فاطي كرد و گفت: دارم مي رم مشهد، با قطاررررررر...

من و فاطي چشامون نم كشيد.

دلمون واسه جعفر تنگ مي شد.

جعفر پريد تو دامن فاطي.

 

جعفر ميرفت مشهد...با قطارررررررررررر...