تبليغاتX
روسری آبی - نقد فيلم

نقدي بر علي سنتوري، آخرين فيلم داريوش مهرجويي

 

ديشبي بود يا نه پريشبي بود،  مهم نبود، ولي... علي سنتوري را ديدم! هم نام خودم هم بود. اساساّ اگر مهرجويي فقط گاو(1348هجري خورشيدي) را ساخته بود، كافي بود تا با بردن اسمش كلاه از سرم بردارم و بايستم. بماند كه شاهكارهاي ديگري هم دارد كه با ديدنشان چشم آدم شهلا شود و دهانش طعم عسل بگيرد!  بهرام رادان(گاو خوني) و گلشيفته فراهاني(ميم مثل مادر)، به همراه مرد نجيب من مسعود رايگان(خيلي دور،خيلي نزديك)و خانم ايراني لهجه و نجيبش رويا تيموريان(شب دهم)،كافي هستند تا وسوسه شوي  علي سنتوري را ببيني، بماند كه توقيف فيلم هم، اين كِرم را وول وولِ بيشتري مي دهد!

فيلم بي تعارف و صريحي بود. گاه، البته به دام شعار زدگي مي افتاد، مانند بخش هايي كه راجع به رواج اعتياد در جامعه بود. اما روايت دلچسب حس نوستالژيك علي سنتوري در به ياد آوردن خاطراتش با همسرش_هانييه_ و جسارت كارگردان- در سكانسي كه علي سنتوري در ذهن خودش به هانييه مي گفت: ميتوني همون كارايي رو كه با من كردي با اون يارو بكني- در نشان دادن تخت خواب، قابل ستايش بود. نه اينكه ما ايراني هاي جهان سومي، عقده ديدن تخت خواب يك زوج را در 30نما داشته باشيم،نه...ميگويم مهرجويي خوب اين حس ترسناك را به نمايش در آورد، طوري كه حتا من هم كه هنوز تنبانم 2 تا نشده، ترسيدم! فيلم خوب فيلمي ست كه فراتر از نقش اجتماعي مخاطبش؛ اينكه او مجرد است يا متاهل، زن است يا مرد و ...بتواند وراي اين مسئله روي او اثر بگذارد.

به مرد حس زن بودن بدهد و به زن حس مرد بودن. موسيقي محسن چاوشي هم مزيد مباركي اين فيلم بود. صدايش به بهرام رادان مي آمد. داستان فيلم اگرچه داستان نو و بديعي نبود اما سوار كردن اين تِمِ تكراري بر روي شخصيت يك موسيقيدان هوشمندانه بود-فكر كنيد به جاي علي سنتوري يك كارمند يا پزشك بود، چه از كار در مي آمد؟. داستان سقوط انسان هاي متفاوت، انگار دارد وحيِ مُنزل       مي شود! انگار اينها بايد با مَلاج به زمين بخورند و زمزمه اطراف خود را ببينند كه آخ...طفلكي...!!!

ياد اين ضرب المثل انگليسي افتادم كه Big men are never understood(مردان بزرگ هرگز فهميده نمي شوند). علي سنتوري را نمي فهميدند، پس فرو ريخت. زوال اين دسته از انسان ها همان قدر سريع است كه صعودشان. به قول دوستي: هميشه بالا ترين شعله زودتر خاموش مي شود. علي سنتوري، و امثال او انكار فقط به اين دنيا آمدهاند تا به ديگران راه رفتن را بياموزند. خودشان البته در اين ميان چلاق مي شوند، معتاد مي شوند و البته باز مي ايستند. بهاي گزافي را مي دهند تا من و تو ببينيم اگر بخواهي خودت باشي و بلند بپري، روزگار عجب سيليِ آبداري مينوازد به صورتت. اين ديگر برهنه ترين حقيقت روزگار ماست. جامعه ما در سراشيب سقوط احساسات انساني و به قول من، مربّايي نيست! خوب كه ببينيم، عنقريب با مُخ به زمين مي خوريم. يعني فاصله مان با زمين فقط در حدّ يك چشم باز كردن است و بس. خوشمان بيايد يا نيايد اين ديگر تورّم و فحشا و ...نيست كه دست دولت باشد. اگرچه گفته اند الناس عَلي دينِ مُلوكِهُم( مردم بر آيينِ حاكمان خود هستند)، ولي به خودمان هم كه نگاه كنيم ميبينيم كه زرشك...خودمان هم اين آتش را شعله ور تر مي كنيم. از عوام كه انتظاري نيست، چه، آنها بايدتداوم نسل بشر را تضمين كنند و اين كار را به خوبي هم انجام ميدهند! درد از جماعت تحصيل كرده و همه چيز دان جامعه است. عجيب التقاطي درست مي كنند بين گرگ و ميش كه چوپان بينوا هم نميفهمد. اينها اگر دچار تشكيك هاي بنيادين بين درست و غلط شوند، آن روز است كه بايد فاتحه خواند و حلوايي در دهان گذاشت و ...

اينها اگر لباس تجدد بپوشند و دم از فلان و بهمان بزنند و پدر روشنفكري را در همه حوزه هاي بشري از حقوق زنان گرفته تا آزادي هاي مدني و ... در آورند، اما در نقطه عمل، همان راه عوام الناس        بي خبر را بروند، بايد گريست بر اين روزگار، بر اين نسل، بر اين زمانه...

يكي زنان را در بيابد. هانييه در علي سنتوري واكنشي عمل كرد، غريزي و زنانه، همانگونه كه مي شد انتظار داشت...اما آيا علي سنتوري ارزش مقاومت را نداشت؟ صبر انگار حلقه مفقوده نسل ماست. آقا نسل ما صبر ندارد، حوصله ندارد، واژه اي به نام همراهي انگار دريده شده. چطور؟ خدا مي داند.

مي ترسم! از اين روزگار مي ترسم! مي ترسم علي سنتوري در من سقوط كند!

مي...

......تَر...

...........سَم

 

 

 

 

 

 

 


 

نگاهي برStealing Beauty  ساخته  برناردو برتولوچي

 

در ستايش زنانگي، در ستايش دوشيزگي

 

اگر بگويم هستي ماهيّتي زنانه دارد به من نمي خنديد؟ كائنات با عمصر زنانه اش بر پاي ايستاده است.

داستان آفرينش را رها كنيم-آدم به وسوسه حوا از بهشت به زمين هبوط كرد. فرض هم كه اين راست باشد، اين هم دليلي براين مدعاست كه زنان سرنوشت بشريت را عوض كردندع از همان آغاز. اين، همه به مددِ خالق بودن زنان است. به دليل زاينده بودن زنان است. و اين ابزار محيط بودن زنان بر جهان است، چه آنهايند كه زندگي را مي آفرينند. برتولوچي با فيلمش-Stealing Beauty- به ستايش تلاش يك دختر جوان براي پاسداشت ثروت اسطوره ايش، يعني دوشيزگي اش ميپردازد. گويي زنان در هيئت ثروتمند ترين، موجودات جهان به اين جهان قدم مي گذارند. دختر مورد بحث ما با اينكه تربيت شده فرهگ آمريكايي ست، اما ژنِ شرقي گونه اي دارد، تن به هر نوع ارتباطي نمي دهد چه، در انتهاي فيلم هم مي بينيم كه خون ايتاليايي در رگ هاي اوست. فيلم، روايت تلاش دختري است كه با يافتن دفتر چه خاطرات مادر خود، به دنبال پدر واقعي اش مي گردد. در اين ميان شخصيت دختر در انتخاب و تميز عشق واقعي از حبابي! به گونه اي دايره وار شكل مي گيرد. در اين ميانع نويسنده اي-با بازي Jeremy Irons- نقش مرشد او را دارد. مرشدي كه خود تا دقايق پاياني فيلم نقش پدر را براي او ايفا مي كند. برتولوچي داستان خود را در فضايي محدود و خانوادگي روايت مي كند و در اين ميان در بطن داستان اصلي خود-ماجراي دختر- داستان هاي فرعي را هم جاي مي دهد؛ داستان دختر خانواده ايتاليايي و نامزد او، ماجراي پدر خانواده و همسر او و...

دختر راههاي متعددي را براي باز كردن اين گره-ترس از هم بستر شدن با يك مرد- امتحان مي كند. رجوع او به عشقي در سالهاي دور از اين نوع است، كه البته راه به جايي نمي برد.

اما در نهايت با يافتن پدر واقعي خود، اين مسئله به گونه اي ساده حل ميشود. برتولوچي  به خوبي عناصر فرهنگ ايتاليايي را در فيلم خود قرار داده-محوريت خانواده، روابط اجتماعي باز اما قابل تامل، تا برخي رفتارهاي آشكار انساني، مانند پر سر و صدا بودن ايتاليايي ها تا غذا خوردن شلوغ آنها، از فيلم او تصويري واقعي از جامعه ايتاليا به دست مي دهد. برتولوچي فيلم آرامي دارد، البته. ريتم كندي دارد. اما داستان به خودي خود با حساسيت ذاتي كه دارد بار اين مسئله را به دوش مي كشد. فيلم گاهي اوقات به نماهايي باز-LONG SHOT- از طبيعت اكتفا مي كند و به مدد نمايش سادگي و در عين حال پيچيدگي آن به روايت تنش ها، دغدغه ها و آرزوهاي دختر مي پردازد، واين خود سازگاري هوشمندانه بين طبيعت و زن را به خوبي نمايش مي دهد. و اين همان زنانه بودن طبيعت را نيز به ذهن مي آورد. فيلم را مي شود به واسطه نام برتولوچي كه پيش از اين استادي خود را نشان داده(آخرين تانگو در پاريس، خيالباف ها و...) ديد.

 

نيچه در چنين گفت زرتشت(ترجمه داريوش آشوري) از قول زرتشت مي گويد: كمال زن در آبستني است.